اهورا هدیه آسمونی
تقریبا یکماه گذشته
و نرسیدم که بیام وبلاگ پسملی رو آپ کنم![]()
توی این یکماه تنها موضوع گفتنی و خیلی خیلی خوب اینه که شما زبونت کاملا باز شده و دیگه بیشتر کلمه هارو تکرار میکنی
و بیشتر موقعه ها وقتی کار اشتباهی میکنی و بهت میگم اهورا!!!!!!
میگی عیب ندایه طویی نی(عیب نداره طوری نیست)![]()
البته این طوری نیست رو از بابا حسن یا همون باباحن خودت یاد گرفتی و همش میگی![]()
علاقه خیلی زیادی به آدم آهنی داری![]()
و جدیدا هم علاقه زیادی به فیلم بابای خوب پیدا کردی و هر روز در چند وعده تماشا میکنی
راستی گل پسر من اسکیت بازی هم میکنه
که بابا حسن زحمت کشیده و براش خریده
و اما دیشب یه کاری کردی مامان ذوق مرگ شد![]()
دیشب یه خورده دیر جیشت رو گفتی و شلوارت یه کوچولو جیشی شد
و وقتی میخواستم عوض کنم خیلی بی مقدمه یه چک زدی توی صورتم
و منو به شدت عصبانی کردی
که گفتم دیگه برو من مامان تو نیستم میرم مامان یه نی نیه دیگه میشم![]()
و بعدش که یه ده دقیقه ای گذشت اومدی پای منو گرفتی تو بغلت و گفتی م یم دوسیت دایم(مریم دوستت دارم)![]()
![]()
که داشت کم کم گریه میگرفت و گرفتمت تو بقلم وگفتم اگه تو منو دوست داری که من عاشقتم!![]()
بله اینم از این![]()
روزا میگذرن و طلا پسر من بزرگ و بزرگتر میشه و صد البته شیطون تر و دوست داشتنی تر![]()
روز ۲۶ خرداد ماه هم که روز پدر بود که از طرف شما یه پیرهن به بابا حسن هدیه دادیم
و یه کارت هدیه هم برای بابا داوود گرفتیم چون نمیدونستیم باید چی بگیریم!
بازم چندین روز گذشت و نشد که بیام و وبلاگت رو آپ کنم
خب بگذریم بریم سراغ روزهای رفته
روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ماه:
روز اول هفته بود و روز آخر از ماه دوم فصل بهار که یه روز کاملا معمولی بود و گذشت
روز یکشنبه ۱ خرداد ماه:
اولین روز از ماه سوم فصل بهار که اول میخواستم شما رو یه سر ببرم خونه مامان ماکارانی تا برای بار دوم امتحان کنم پیش خاله زیبا بدون من میمونی یا نه که مامان منیژه تماس گرفت و اومدن بردنت
و شب هم نزدیکی های غروب بود که آوردنت
روز دوشنبه ۲ خرداد ماه:
از صبح تا شب خونه بودیم و موضوع خاص و قابل گفتنی پیش نیومد
روز سه شنبه ۳ خرداد ماه:
مثل هر سه شنبه دیگه میخواستیم بریم خونه بابا حسن ولی شما اونقدر نق میزدی و از طرفی هم چون شب قبلش شما تا صبح توی خواب هی نق نق کرده بودی نذاشته بودی مامانی هم بخوابه و منم حسابی سر درد داشتم که دیگه بابا حسن و مامان منیژه اومدن شما رو بردن و منم یه چرتی زدم و بعدش تند تند کارامو کردم و قبل از رفتن اول رفتم خیابون کوکا برای مامان منیژه هدیه روز مادر خریدم ۲ تا روسری خریدم که یکیشو شما بهش هدیه بدی و یکیشو خودم و بعد هم که خاله زیبا رو توی کوکا دیدم و با هم اومدیم خونه دایی علیرضا چون همه اونجا بودن
مراسم خواستگاری نسرین بود شما هم حسابی با ایلیا پوریا بازی کرده بودی
طوری که هنوز مراسم خواستگاری تموم نشده بود من و شما با دایی داریوش برگشتیم خونه تا شما بخوابی
شب رو خونه بابا حسن موندیم
روز چهار شنبه ۴ خرداد ماه:
اونروز رو هم از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی هم پیش نیومد فقط عصرش بردمت پارک
روز پنج شنبه ۵ خرداد ماه:
مثل همیشه تا عصر خونه بابا حسن بودیم و بعدش شما رو بردم پارک و میخواستیم برگردیم خونه که شما خونه بابا حسن موندگار شدی و مامان منیژه به همراه دایی داریوش آوردنت و رفتند
روز جمعه ۶ خرداد ماه :
یه روز معمولی بود که گذشت و رفت من و شما دوتایی خونه بودیم
روز شنبه ۷ خرداد ماه:
دیروز هم یه روز معمولی بود البته برای من بابا حسن چون شب پیشش از مالورد برگشته بود و دلش برات تنگ شده بود اومد دنبالت و تو رو برد منم به کلی از کارهام رسیدم و اتاق شما رو یه تکونی دادم و بیشتر اسباب بازیهایی که شکسته بود رو ریختم دور
ساعت نزدیکهای ۸ بود که آوردنت
و امروز یکشنبه ۸ خرداد ماه:
ساعت نزدیک ۱۰ بود که بیدار شدم و یه سری از کارهامو کردم و گفتم تا شما لالا هستی وبلاگت رو آپ کنم
الانم که بیدار شدی الهی قربون قد و بالات برم
باز تنبلی کردم و آپ شدن وبلاگت یه کمی طول کشید
البته موضوع خاصی هم پیش نیومد
سه شنبه رو که کاملا خونه بودیم ![]()
ظهر بود که از خواب بیدار شدی و یه کمی که گذشت نق نق رو شروع کردی
و تلفن رو به من میدادی که به مامان منیژه و بابا حسن زنگ بزنم و با گریه باهاشون حرف میزدی
و از اونجایی که بابا حسن طاقتش رو نداره با خاله شیرین اومدن و بردنت
که بعدش منم بعد از انجام کارهام بود که اومدم خونه بابا حسن
از صبح تا غروب خونه باباحسن بودیم
عصرش هم بردمت پارک و دیگه بعدش حاضر شدیم که برگردیم خونه شما هی بهونه میگرفتی
و مامان منیژه رو میخواستی
مامان هم باهامون اومد
و بعدش با خاله شیرین برگشت خونشون
ظهر ساعتهای ۳ بود که با باباداوود رفتی خونه باباقدرت و تا شب هم اونجا بودی![]()
یه روز معمولی بود که اومد و رفت![]()
باز از اون روزایی بود که مرتب بهونه میگرفتی و نق میزدی
و اینبار بابا حسن و دایی داوود اومدن و بردنت خونشون و غروب هم آوردنت![]()
یه روز معمولی اما خوب
که اومد و رفت
مثل هر سه شنبه دیگه کم کم وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه باباحسن
و البته من باید دکتر میرفتم که شما رو تحویل مامان منیژه دادم و خودم رفتم
شب هم که اونجا موندگار شدیم![]()
روز چهار شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه:![]()
اون روز هم از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و عصرش بردمت پارک
و اومدیم شب هم که اونجا موندیم![]()
روز پنج شنبه ۲۹ اردیبهشت ماه:
دیروز هم که از صبح خونه بابا حسن بودیم و عصرش باز بردمت پارک که حسابی بازی کردی
و بعدش هم من برگشتم خونه و ساعت نزدیک ۱۲ بود که شما رو خاله شیرین و مامان منیژه آوردنت
و به محض اینکه رسیدی برات آب میوه توی شیشه ات ریختم و خوابت برد
امروز یه بار صبح ساعت ۶ ونیم بیدار شدی
و تا ساعت ۱۰ بیدار بودی و بعدش دیگه غذا خواستی که برات گرم کردم و خوردی
و خوابیدی و باز ساعت نزدیک ۲ بود که بیدار شدی و دیگه ناهار خوردی
و بازی کردی و ساعت ۵ و اینا هم با بابا داوود رفتی پارک
و بعدش هم خونه بابا قدرت و هنوزم که نیومدی
منم فرصت رو غنیمت شمردم و تنبلی رو کنار گذاشتم و وبلاگت رو آپ کردم
اینبار برای آپ کردن یه کم کی دیر کردیم
آخه خونه نبودیم اینم یه بهونه!!!!![]()
خب بریم برای نوشتن از آنچه در این مدت بر ما گذشته:![]()
یه روز معمولی بود که اومد و رفت موضوع خاصی هم پیش نیومد و همش رو خونه بودیم
اونروز عصرش بردمت پارک تا یه کمی بازی کنی و انرژی خالی کنی
که حدود ۲ ساعت و نیمی توی پارک بودیم
و بعدش برگشتیم خونه و دیگه هم خونه بودیم
بازم یه روز معمولی که اومد و رفت بدون اینکه موضوعی در بر داشته باشه![]()
مثل هر سه شنبه دیگه کم کم وسایلمون رو جمع کردم که برای عصر بریم خونه بابا حسن
ولی شما تا چشمت به ساک لباست افتاد گریه رو سر دادی که (ماما هو =مامان جون=مامان منیژه)
و دیگه مجبور شدم کارهامو تند تند بکنم و بریم خونه بابا حسن
که به محض اینکه رسیدیم با باباحسن رفتی پارک
و منم یه سری کار داشتم که رفتم بهشون رسیدگی کردم و اومدم
قرار بود با خاله زیبا بریم آرایشگاه و شب رو هم که خونه بابا حسن موندگار شدیم![]()
روز چهار شنبه ۱۴ اردیبهشت ماه:![]()
از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و برای اینکه شما هی غر غر میکردی
و میخواستی بری پارک
دایی داریوش رفت و ایلیا و پوریا رو آورد که دیگه بهونه گرفتنت تموم شد
و با اونا مشغول بازی شدی![]()
البته عصرش بازم مامان منیژه همتون رو برد پارک
منم با خاله شیرین و خاله زیبا رفتیم مانتو خریدیم و اومدیم![]()
باباحسن و دایی داوود هم رفتن شمال
شب رو هم باز خونه بابا حسن موندیم
اونروز میخواستیم عصرش برگردیم خونمون که باباداوود خبر داد میخواد با دوستاش برن دماوند
و تا شنبه هم نیست و ما هم که کلی شاد شدیم
و بازم خونه بابا حسن موندیم!!!! ![]()
روز جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه:(۲۸ ماهگیت مبارک)
با تاخیر ۲۸ ماهه شدنت رو تبریک میگم عشق مامانی
اونروز هم ظهر بعد از خوردن ناهار اول من و تو و خاله شیرین رفتیم خونه مامان ماکارانی
و بعدش هم مامان منیژه و داریوش اومدن به جز ما خاله زری و معصومه و بهاره هم بودن
بهمون خیلی خیلی خوش گذشت و شما هم کلی بازی کردی
شبش هم که باز برگشتیم خونه باباحسن
اونروز هم از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و یه روز تعطیل بود
و اینبار من خودم عصرش شما رو بردم پارک
و در کمال ناباوری بعد از یکساعت و نیم بازی خودت خواستی که برگردیم خونه
و خوابیدی و باز شبش بود که با مامان منیژه رفتی پارک
و منم اومدم پیشتون و توی پارک در حال بازی بودی که بابا حسن و دایی داوود هم که از شمال برگشته بودن
اول اومدن شما رو ببینن و بعدش رفتن خونه![]()
پریروز دیگه چترمون رو جمع کردیم که برگردیم خونه
و شما چون طبق معمول میخواستی بری پارک
مامانی گفت که من برگردم خونه و بعدش که از پارک اومدین شما رو میارن
و وقتی خاله شیرین میخواسته بره کلاس باهاش اومدی خونه نفس مامانی
دیروز هم یه روز معمولی بود که از صبح تا شب خونه بودیم وموضوع خاصی پیش نیومد و گذشت
صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و تا شما لالا تشریف داری حمام کردم
و الانم از فرصت استفاده کردم و دارم وبلاگ قند عسلم رو تا خوابه آپ میکنم
که دیگه دیرتر از این نشه
خب بازم یه هفته دیگه گذشت
و مامانی فرصت پیدا کرد که بیاد و وبلاگ قند عسلشو آپ کنه
یه روز کاملا معمولی بود که اومد و رفت بدون اینکه موضوع جدید و خاصی پیش بیاد![]()
ظهر بود که بیدار شدیم و بعد از خوردن ناهار بود که حاضرت کردم و باهم دیگه رفتیم تا به چند تا مهد کودک سر بزنیم
میخواستم برای بعد از ظهر بذارمت مهد تا هم با بچه ها بازی کنی
و یه کمی انرژیت خالی بشه
و منم بتونم به کارهام برسم
ولی همه جا از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ بیشتر نبودن
و دیگه از خیرش گذشتم
و چون هوا خیلی گرم بود
و برای پارک رفتن زود بود
یه گشتی توی خیابونها زدیم و بعدش یه سری رفتیم خونه بابا حسن
که یه امانتی رو بگیریم و اونجا بود که تا چشمت به بابا حسن بیچاره افتاد دستش رو گرفتی و رفتین پارک
و منم خونه بابا حسن موندم و بعدش هم ساعتهای ۶ و اینا بود که برگشتیم خونه خودمون
و دیگه هم موضوعی پیش نیومد![]()
اونروز هم یه روز معمولی بود که گذشت و رفت و از صبح تا شب خونه بودیم
تا عصر خونه بودیم و ساعت نزدیک ۴ و نیم بود که رفتیم خونه بابا حسن
و طبق معمول هنوز نرسیده با بابا حسن رفتی پارک
منم وقت دکتر داشتم که رفتم و اومدم
و اونشب رو خونه بابا حسن موندگار شدیم![]()
اونروز هم از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم
و موضوع خاصی پیش نیومد و جایی هم نرفتیم
دیروز هم مثل هفته پیش میخواستیم برگردیم خونمون ولی قرار بود بریم خونه مامان ماکارانی
دیگه من و تو و خاله شیرین زودتر از مامان منیژه رفتیم
و تا عصر اونجا بودیم بعدش هم که شما رو بردم پارک و کلی از دهن ماره
به قول خودت اومدی بیرون
و اینبار به بهونه خریدن بادکنک
آوردمت خونه البته برات خریدما ولی دیگه پارک نرفتیم !!!![]()
ظهر بیدار شدیم و تا حالا هم خونه بودیم و جایی نرفتیم
شما هم با بابایی رفته بودی بالا پشت بوم که مثلا کولر درست کنی
و الانم که لالا کردی
و داری استراحت میکنی نفس مامانی![]()
![]()
خب یه هفته گذشته و گفتم تا دیرتر نشده بیام و وبلاگ گلم رو آپ کنم
اونروز یه روز معمولی بود البته عصرش چون شما خیلی غرغر میکردی بعد از خوردن ناهار بردمت پارک و حسابی بازی کردی گلم
و بعد از ۲ ساعت و نیم بازی از راه گول زدنت با خریدن بستنی آوردمت خونه
چون دیگه واقعا خسته شده بودم
و از طرفی هم هوا خیلی گرم بود
و بعد هم که بردمت حموم
و دیگه هم موضوع خاصی پیش نیومد
عصرش بود که خاله شیرین یه سری اومد پیشمون
و چون من خیلی خوابم میومد از فرصت استفاده کردم و تا خاله شیرین با شما بازی کرد منم یه چرتی زدم
و بعد از رفتن خاله شیرین هم با همدیگه کلی بازی کردیم
که دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود که خوابت گرفت
منم شامت رو دادم و ساعت نزدیک ۱۱ بود که لالا کردی
ولی دوباره ساعت ۱۲ ونیم بیدار شدی
و تا ساعت ۵ صبح بیدار بودی!!!!!![]()
بازم یه روز معمولی دیگه بود که اومد و رفت بدون اینکه موضوع قابل گفتنی پیش بیاد![]()
صبح ساعت ۸ بود که بیدار شدی و ساعت ۱۱ و نیم ظهر خوابت برد
منم کارهامو کردم و وقتی ساعت ۲ و نیم بیدار شدی حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا حسن
و شب رو هم اونجا موندیم![]()
ازصبح خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی که قابل گفتن باشه پیش نیومد
اون شب هم باز اونجا موندیم![]()
یکماه از سال جدید سپری شد و وارد ماه دوم بهار شدیم
اونروز میخواستیم برگردیم خونمون ولی قرار شد بریم خونه مامان ماکارانی
رفتیم اونجا به جز ما و مامان منیژه اینا خاله زری
خاله لیلا
و دایی علیرضا اینا
هم بودن که شما کلی با ایلیا و پوریا بازی کردی
و کلی بهت خوش گذشت نفسم
و شبش هم که برگشتیم خونه خودمون
امروز هم که از صبح خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
عصرش بعد از خوردن ناهار با بابایی رفتی پارک و اومدی
که وقتی اومدی چون خیلی کثیف شده بودی بردمت حموم و شسمت
و یه عصرونه ای خوردیم و الانم که داری بازی میکنی ![]()
عزیز دل مامانی خیلی خیلی شیطون تر از قبل شده
و همش دلش میخواد بره پارک!
میره سر کمدش و درش رو باز میکنه و تموم لباساشو میریزه بیرون
و اصلا هم فکر مامانی بیچاره رو نمیکنه که هی باید بشینه و این لباسارو مرتب کنه!
به محض اینکه باهاش مخالفت میکنیم سریع اخم میکنه
و بدش میاد و قهر میکنه
خلاصه که این طلا پسر ما همش دلش میخواد بره بیرون حالا هر جایی!![]()
خب بگیم از روزهایی که رفتن و مامان تنبل نیومده برای پسرش بنویسه!
توی این مدت هم موضوعات زیادی پیش اومده که البته ذهن کند مامانی یاری نمیکنه همشو یادش بیاد!![]()
توی این چند روزه چند باری با بابایی رفتی پارک و یه بار هم من بردمت چون خیلی خیلی گریه میکردی و تونستی راضیم کنی که ببرمت![]()
هفته پیش روز یکشنبه ۲۱ فروردین ماه بود که رفتیم خونه بابا حسن
و اون شب رو اونجا موندیم
باباحسن و دایی داوود حسابی دلشون برات تنگ شده بود و کلی باهات بازی کردن
اونجا هم که بودیم باباحسن میبردت پارک
از صبح خونه بابا حسن بودیم و عصرش رفتیم خونه مامان بزرگ
تا شب هم اونجا بودیم که شما کلی با یاسین بازی کردی
شبش هم چون خیلی کثیف شده بودی بردمت حموم
ساعت ۱۲ بود که خوابیدی ولی ۲ ساعت بعدش بیدار شدی و همش گریه و گریه و گریه
که نمیدونستیم چه مشکلی داری
و تا ساعت ۶ بیدار بودی و مجبور شدیم با باباحسن و مامان منیژه با ماشین ببریمت بیرون
و توی خیابونها بچرخیم تا خوابت ببره![]()
اونروز رو تا عصرش من خونه بابا حسن بودم و بعدش که میخواستم برگردم خونه مامان منیژه نذاشت که تو رو با خودم بیارم
و گفت که خودش میارتت و من تنهایی برگشتم خونه
و شب بود که شما با مامانی اومدی ولی چون قبلش پارک بودی کلی گریه کردی و میخواستی بازم بری بیرون
موضوع تازه ای نداشت و کل روز رو تو خونه بودیم و جایی نرفتیم
از خواب که بیدار شدی طبق معمول بهونه گرفتن شروع شد
که میخوای بری بیرون و در ضمن هیچی هم نمیخوری و با شکم خالی میخوای بری پارک![]()
خلاصه اولش کلی باهات کلنجار رفتم که آرومت کنم از بیرون رفتن بگذری
ولی مگه آروم میشدی
و دیگه وقتی مامان منیژه تماس گرفت و دید که شما داری گریه میکنی گفت ما هم بریم خونه خاله لیلا
چون خاله میخواست آش پشت پای بهروز رو بپزه و قرار شد بریم اونجا
و دیگه حاضر شدیم و اول رفتیم دنبال خاله زری و معصومه و بعدش رفتیم اونجا
که حسابی هم شلوغ بود و کلی بهمون خوش گذشت
خاله نرگس و مینا -مامانی و زیبا - مامان منیژه و خاله شیرین -محمد و بهروز - زندایی طاهره و بهاره - زندایی شیرین و ایلیا و پوریا - نسرین و نوشین و فامیلهای شوهر خاله لیلا هم بودن ![]()
عصرش هم کلی بزن و برقص داشتیم
و یه جورایی شده بود گودبای پارتی بهروز نه آش پشت پا!!!!![]()
غروبش هم دیگه همه نخود نخود خانه خود
ما هم اول خاله زری و معصومه رو رسوندیم و بعدش مامان ماکارانی و زیبا
و بعدش هم چون شما توی ماشین خوابت برد یه نیم ساعتی توی خیابونها دور زدم که بتونی بخوابی و بعدش هم که دیگه برگشتیم خونه و خونه بودیم
دیروز هم یه روز تعطیل معمولی بود که کلا خونه بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومد
امروز هم که ساعت ۱۰ بیدار شدم و گفتم تا شما لالا تشریف داری از فرصت استفاده کنم و بیام وبلاگ عسلم رو آپ کنم 
عید هم اومد و رفت و ما وارد سال جدید شدیم![]()
و بالاخره این مامانیه تنبل وقت گیر آورد که بیاد و وبلاگ عزیز دلش رو آپ کنه![]()
البته نتونسته بودم نه اینکه وقت داشته باشم و نخوام گلم![]()
اول از همه ۲۷ ماهه شدنت رو تبریک میگم پسر قشنگم
امیدوارم همیشه همینطور پر انرژی و شاد باشی 
و بعدش هم اینکه ما عید رو کاملا ماءالورد بودیم
یعنی از روز اول تا ۱۳ که دیگه ۱۳ حرکت کردیم سمت تهران
البته ۲۹ اسفند بود که من و تو به همراه باباحسن اینا رفتیم ماءالورد
و لحظه تحویل سال شما که لالاتشریف داشتی
و برای اولین بار تهران بود که نبودیم
در کل بهمون خوش گذشت چون کنار بابا حسن اینا بودیم ![]()
از این ۱۳ روز ۳ روزش هم دایی علیرضا به همراه نسرین و نوشین و عضو جدید خانواده حامد(نامزد نسرین) پیشمون بودن
یه روز هم که خیلی دیگه حوصلمون سر رفته بود ناهارمون رو برداشتیم و رفتیم یخچال(روستایی که نزدیک ماءالورده)
تونستم چند تا عکس هم ازت بگیرم
ولی متاسفانه هنوز سایتی که ازش عکس میگذاشتم فیلتره!!!![]()
نتونستم مثل قبلا کامل برات بنویسم که چه روزی چی پیش اومد چون موضوع خاصی هم نبود
بیشترش رو خونه بودیم و شما یا توی حیاط داشتی بازی میکردی یا توی اتاق آتیش میسوزوندی!
در هر صورت این عید هم آمد و رفت و یکسال دیگه به عمرمون اضافه شد
الانم شما لالا کردی و من هم از فرصت استفاده کردم و اومدم که وبلاگ قند عسلم رو آپ کنم
ظهر از خواب بیدار شدی و بعد ازخوردن غذا شروع کردی به بهانه گرفتن گنجينه لغات: اپتاد : افتاد تیس :جیش نا : نی نی ما : نون آم : غذا فف : سس قرمز(که خیلی هم دوست داری) ادا : کارتون برنارد هبااااااااااااااااا: کارتون هالک خيلي واضح ميگي اَينا توی مداد رنگی هات هم رنگ آبی رو میشناسی در ضمن رنگ زرد رو هم بلدی باک: پارک به مگس و حشره ها هم میگی :ووت (voot)
طوری که هیچ جوره ساکت نمیشدی
و میخواستی بری پیش مامان منیژه منم به خاطر اینکه حواست رو پرت کنم حاضرت کردم و بردمت پارک
که حسابی بازی کردی ولی آخرش هم با گریه برگشتی خونه

![]()
نی نی
نو
![]()
![]()
هات
(اولين بار در تاريخ ۳۰ مهر گفتي)
و هم نشونش میدی و هم اسمش رو میگی
ولی اسمش رو نمیگی![]()
عیدی هایی که گرفتی:
مامان مریم: ۵۰ هزار تومن
بابا داوود :۵۰ هزار تومن
بابا حسن :۳۰۰ هزارتومن
مامان ماکارانی :۱۰ هزارتومن
زندایی طاهره :۵ هزارتومن
عمه صدیقه :۱۰ هزارتومن
گل من پیشاپیش عید رو بهت تبریک میگم عزیزم
از اونجایی که متاسفانه سایت آپلود عکس بسته شده
حتی نمیتونم برای گلم یه عکس از هفت سین
یا نشون عید بذارم!
اگه میبینی خیلی زودتر اومدم و عید رو بهت تبریک گفتم به این خاطره که میترسم نتونم بعدا بیام و برات بنویسم
چون فردا که میریم خونه باباحسن
و تا شنبه اونجاییم
و بعدش هم که دیگه ببینم خدا چی میخواد
البته اگه بتونم یه آپ دیگه بکنم که حتما اینکار رو میکنم 
بگم برات که توی این مدت چه گذشت:
از صبح خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
فقط غروبش بود که مامان منیژه و خاله شیرین یه سری اومدن اینجا شما رو دیدن و رفتن
یه روز سرد و بارونی بود
زمستون هم این آخریه داره حسابی زمستون بودن خودشو نشون میده
۳ ماه گذشت و تازه باروناشو داره نشونمون میده!!!!![]()
اونروز هم عصرش خاله زیبا اومد پیشمون![]()
مامان ماکارانی برامون میگو گرفته بود
و پاک کرده بود داده بود زیبا بیاره که ۳ تایی بخوریم
با کلی ترفند و کلک و بازی موفق شدیم ۵ تا دونه میگو به خوردت بدیم
و کلی هم خندیدیم بعدش هم که خاله زیبا رفت و دیگه خونه بودیم
از صبح خونه بودیم عصر بود که چون من کفش خوب نداشتم مجبور شدم شما رو ببرم تحویل مامان منیژه بدم
و خودم برم کفش بخرم که دیگه با خاله زیبا قرار گذاشتیم و رفتیم
تونستم ۲ جفت بخرم
بعدش هم که برگشتم خونه
و شب هم مامانی شما رو آورد پیش من![]()
یه روز کاملا معمولی بود با کلی سر و صدا!!!!!
از عصر صدای ترقه ها شروع شد
که بعضی هاش واقعا وحشتناک بود
ولی جالب اینجا بود که با اینهمه سر و صدا
شما راحت خوابیده بودی خدارو شکر
قبل از اینکه بیدار شی برات ماکارانی که خیلی دوست داری درست کردم
و وقتی بیدار شدی و آم خواستی با ولع تموم خوردیشون قربونت برم
نوش جونت عشقم![]()
دیگه هم موضوعی پیش نیومد و شما دیشب ساعت ۵ و نیم خوابیدی!!!!!!![]()
از صبح ساعت ۹ که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد
و تا اومدم پای نت شما بیدار شدی
ولی هنوز خوابت میومد وقتی خوابت برد اومدم تا وبلاگت رو آپ کنم فدات بشم الهی
تو رویایی ترین عشق همه عالم رو بهم دادی....
پسمل شیطون و دوست داشتنی من هر روز شیطون تر و دوست داشتنی تر میشه
نه اینکه منی که مامانتم بگما نه همه میگن!
بگم برای پسرم از روزهایی که اومدن و رفتند
دوشنبه ۱۶ اسفند(۲۶ ماهه شدن قند عسل مامانی)![]()
ظهر بود که از خواب بیدار شدیم
و بعد از خوردن ناشتایی بابایی بردت پارک
و برگشتین دیگه هم موضوع مهمی که قابل گفتن باشه پیش نیومد![]()
اونروز هم از صبح تا شب خونه بودیم
و غروب وقتی شما خوابت برد مامان منیژه تماس گرفت و گفت که حسابی دلش برات تنگ شده
و قرار شد وقتی بیدار شدی من بهشون بگم که بیان دنبالت و ببرنت خونشون
خلاصه ۲ ساعتی گذشت و دیدم نه خیر این پسمل شیطون من قصد بیدار شدن نداره
اومدم که با مامانی تماس بگیرم بگم خودتون بیان بیدارش کنین که سر و کله خاله شیرین پیدا شد
و بعدش هم مامان منیژه و دایی داریوش اومدن
تو هم وقتی بیدار شدی و دیدیشون کلی خوشحال شدی
طوری که بدون مقدمه رفتی سر کمدت و لباسات رو برداشتی که باهاشون بری!!!!!!!
که دیگه باهاشون و رفتی و شب رو هم همونجا موندگار شدی
و مامانی اونشب رو تنهایی لالا کرد
ظهر وقتی بیدار شدم منم حاضر شدم و رفتم پیش عزیز دلم خونه باباحسن
و باز اونجا چترمون رو باز کردم و شب هم موندیم![]()
از صبح خونه بابا حسن بودیم و بعد از ظهرش چون شما خیلی بهونه میگرفتی و نق میزدی با مامان منیژه بردیمت پارک تا یه کمی بازی کنی
ولی هوا سرد بود و مجبور شدیم که زودی برگردیم
بعدش هم که میخواستیم برگردیم خونه خودمون و باز شما همراه من نیومدی
و من تنها برگشتم و شب ساعتهای ۱۲ بود که مامانی آوردت
الان ساعت ۱۲ و تازه شما از خواب بیدارشدی ![]()
حالا باید برم یه مشت و مالت بدم تا رضایت بدی و از جات بلند شی
میدونم که الان دیگه نمیتونم وبلاگت رو تزیین کنم
که بماند برای وقتی که شما یا لالا کردی
یا بیرونی قربونت برم
گنجينه لغات:
اپتاد : افتاد
تیس :جیش![]()
نا : نی نی
ما : نون![]()
آم : غذا
فف : سس قرمز(که خیلی هم دوست داری)![]()
ادا : کارتون برنارد![]()
هبااااااااااااااااا: کارتون هالک
خيلي واضح ميگي اَينا
(اولين بار در تاريخ ۳۰ مهر گفتي)
توی مداد رنگی هات هم رنگ آبی رو میشناسی
و هم نشونش میدی و هم اسمش رو میگی
در ضمن رنگ زرد رو هم بلدی
ولی اسمش رو نمیگی![]()
مامانی اینبار دیگه حسابی شرمنده ات شدم
چون خیلی تنبلی کردم البته خونه هم نبودیم
الان ۲ روزی میشه که برگشتیم خونه خودمون
و دیشب که طبق معمول ساعت ۴ و نیم خوابیدی
و بعد از خوابیدن من هم پس افتادم
و نشد که بنویسم 
و الان که لالا کردی تونستم بیام و یه آپی بکنم![]()
توی این مدت که خیلی هم طولانی شد کلی بهمون خوش گذشت![]()
ما خونه باباحسن بودیم و بابایی خونه بابا قدرت!!!![]()
توی این مدت کلی جاها رفتیم
و کلی خاطره داریم
ولی چون جایی ننوشتمشون کاملا خاطرم نیست![]()
توی این ۴۶ روز چندین بار خونه مامان ماکارانی رفتیم
خونه مامان بزرگ رفتیم
خونه خاله لیلا رفتیم
خونه خاله زری
و دایی علیرضا رفتیم
که شما یه اسم برای ایلیا و پوریا گذاشتی و بهشون میگی اوی(AVI) حالا از کجا این کلمه بوجود اومد خدا عالمه 
و دیگه اینکه به محض اینکه اسم ایلیا یا پوریا بیاد میدویی لباسات رو میاری که تنت کنم و بریم پیش اوی!!!![]()
وااااااااااااای دیدی چی شد مامانی؟
الان داشتم تقویم رو نگاه میکردم دیدم ای داد برمن
چقدر من حواسم پرته
فردا ۱۶ اسفند ماهه یعنی امشب اهورای من ۲۶ ماهه میشه و من اصلا یادم نبود!!!!!!!!!!
عشقم ۲۶ ماهگیت مبارک امیدوارم همیشه سالم و شاد باشی گل من![]()
از گفتنی های باقی مونده اینکه شما همچنان حرف نمیزنی
و گنجینه کلماتت تغییری نکرده
جز اینکه جدیدا به یه آهنگ علاقه شدیدی پیدا کردی طوری که همش میگی (اده اده بوم بوم!!!)
و میخوای برات آهنگ نریمان و دانوب که جدید خوندن و توی موزیک ویدئوشون یه تعدادی بچه هست رو برات بذارم
الهی فدات بشم که وقتی میذارم وای میستی و برای مامان میرقصی
انشالا دیگه مثل قبلا تند تند میام و وبلاگ عزیز دلم رو آپ میکنم
اگه مشکلی پیش نیاد قول میدم!![]()
![]()
اینبار آپ کردن وبلاگت خیلی خیلی دیر شد
چون خونه نبودیم و به خاطر مریضی عجیب و غریبی که بابا داوود گرفته ما خونه بابا حسن هستیم
و بابا داوود خونه بابا قدرت 
چون وقتی خونه خودمون هستیم شما همش دوست داری باهاش بازی کنی و شیطونی کنی الهی فدات بشم![]()
و من چون دیدم داره آپ شدن وبلاگ عزیز دلم خیلی دیر میشه با نت دایی داریوش اومدم که آپ کنم
خب بگم از روزهایی که گذشتن و رفتن![]()
اونروز خونه خودمون بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومد
بعد از خوردن ناهار
چون حوصله شما سر رفته بود یه سری رفتیم خونه مامان ماکارانی و تا غروبش اونجا بودیم ![]()
کلی با خاله زیبا بازی کردی
بعدش برگشتیم خونه خودمون و به همراه بابا داوود رفتیم خونه بابا قدرت
و شام رو اونجا بودیم بعد از اونهم که برگشتیم خونه خودمون 
اون شب تا صبح گاهی تنت داغ میشد
و احساس کردم دمای بدنت بالا میره و انگار که هی تب میکنی و بعدش خوب میشی و دوباره داغ میشی![]()
اون روز هم تا عصر رو خونه بودیم و بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا حسن
البته اول قرار بود شبش برگردیم خونه ولی موندگار شدیم ![]()
از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم و عصرش یه سری رفتیم خونه زندایی طاهره برای دیدنش که از کربلا اومده بود
ولی شما اونقدر گریه کردی که مجبور شدیم برگردیم خونه
و دیگه هم خونه بودیم و جایی نرفتیم![]()
بازم خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی که قابل گفتن باشه پیش نیومد
اول میخواستیم برگردیم خونه ولی شما یه کمی مریض بودی
انگار سرما خوردگی داشتی که مامان منیژه گفت بمونیم تا بهتر بشی ما هم که از خدا خواسته باز چترمون رو پهن کردیم
شب قبلش توی خواب خیلی سرفه میکردی و بعد هم که بیدار شدی بی حال بودی
که دیگه غروبش با مامان منیژه بردیمت دکتر
چون دکتر خودت نبود بردیمت پیش دکتر تویلت که رقیه خانوم مستاجر مامان بزرگ معرفی کرد
که خیلی خیلی هم دکتر خوبی بود و بعد هم برگشتیم خونه ![]()
وقتی داشتیم میومدیم برف گرفت
و چقدر هم زیبا بود
بازم یه روز دیگه اومد و ما همچنان خونه بابا حسن بودیم
شما حالت بهتر شده بود ولی وقتی به بابایی زنگ زدم متوجه شدم که حالش اصلا خوب نیست
و عصرش بود که رفتم خونه که با هم بریم دکتر
البته با عمو حسین هم تماس گرفتیم
و قرار شد ۳ تایی بریم دکتر شما هم که خونه بابا حسن بودی
شبش هم بعد از انجام کارها و دکتر بردن بابایی برگشتم پیش عشقم
یه روز کاملا معمولی که اومد و رفت
ظهرش خاله زری و معصومه یه سری اومدن دیدنی کردن و رفتن
و عصرش هم مامان ماکارانی و زیبا اومدن و طبق معمول شما با زیبا یه عالمه بازی کردی
وحسابی هم خسته شدی قربونت بشم من![]()
صبح ساعت ۹ بود که من با باباداوود رفتم آزمایشگاه
و آزمایش رو داد که جوابش قرار شد یکشنبه حاضر باشه و بعد هم عصر ساعت ۴ بود که رسیدم خونه بابا حسن خاله لیلا هم بود ![]()
وقتی میخواست بره خونشون بهت گفت میای بریم خونه ما؟
گفتی:نه!
بعدش دوباره گفت بیا دیگه بریم پیش محمد! بهروز!
که دیدم نظرت عوض شد و رفتی لباسات رو آوردی یعنی تنت کنم میخوای بری قربون استقلالت بشم که تصمیم میگیری
و دیگه با اینکه خیلی خسته بودم حاضر شدیم و به همراه دایی داریوش رفتیم خونه خاله لیلا
ولی بهمون خوش گذشت و شب هم باز برگشتیم خونه بابا حسن![]()
از صبح تا شب خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
بازم یه روز دیگه که اومد و رفت و اون روز هم خونه بودیم
فقط عصرش بود که یه من یه سری بیرون کار داشتم که رفتم و برگشتم![]()
از لحظه ای که از خواب بیدار شدی خیلی غرغر میکردی
و میدونستم که چون چند روزه تو خونه ای حوصله ات سر رفته
از طرفی خودمم هم خونه کار داشتم و باید میرفتم چیزی میووردم
به همین خاطر قرار شد ببرمت بیرون ولی چون هوا سرد بود گفتم با ماشین میریم دور میزنیم که شما هم حوصله ات برگرده
خلاصه چون نسرین هم سمت پیروزی کار داشت رفتیم دنبالش و به اتفاق نسرین و نوشین رفتیم و برگشتیم ![]()
ساعت ۱۰ هم بابا داوود تماس گرفت که چون دلش برای شما تنگ شده ببرمت تا ببینتت
و خلاصه زودی حاضر شدیم و رفتیم که دیدم حالش هم زیاد خوب نیست
و خودش رو پتو پیچ کرده امیدوارم به زودی خوب بشه کلی اونجا با عمو حسین بازی کردی
و ساعت نزدیک ۱ ونیم بود که برگشتیم خونه بابا حسن و بازم اینجاییم
امروز هم ظهر بود که از خواب بیدار شدی و خونه بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومده که بخوام برات بنویسم عشقم
مامانی بالاخره ۲ سالگیت هم تموم شد به سلامتی و وارد ۳ سالگی شدی
خب بگم از این روزهایی که گذشتن![]()
روز سه شنبه که خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
اونروز هم خونه بودیم و ظهرش رو گذاشتم تا لنگه ظهر بخوابی
میخواستم تا شب بیدار نگهت دارم و نذارم عصرش بخوابی
تا شب رو زود بخوابی و بتونی فرداش صبح زود بیدار بشی گل من![]()
که همینم شد و تا جایی که میتونستم بیدار نگهت داشتم
غروب هم بردمت حموم
كه طبق معمول از اول تا آخر داشتي گريه ميكردي
و دل ماماني رو حسابي كباب كردي فدات بشم![]()
و دیگه ساعت نزدیکهای ۱۰ بود که خوابت گرفته بود
زودی شامت رو دادم و ساعت12:30 بود که ولو شدی
همونطور که برنامه ریزی کرده بودم
اينم عكس از اولين هديه تولدت كه من و بابا داوود بهت دادیم
و بعد از خوابیدن شما هم من وسایل مورد نیاز و لباسهایی که میخواستیم فرداش بپوشیم رو حاضر کردم
وقتی میخواستم بخوابم ساعت نزدیک ۳ بود!![]()
ساعت ۸ ونیم بیدار شدم و شروع کردم به آماده کردن صبحونه
و شما هم ساعت ۹ بود که بیدار شدی
و تا با بابایی صبحونه بخوری و حاضر بشیم و راه بیوفتیم شد ساعت ۱۰ ونیم
و قرار بود مثلا ساعت ۱۰و نیم happy house باشیم
وفتي رسيديم دايي داوود زودتر از ما رسيده بود
و راه رو بهمون نشون داد و تقريبا ده دقيقه اي هم پشت در معطل شديم
و بعد هم كه وارد شديم اولش شما وحشت كرده بودي و گريه ميكردي
ولي وقتي متوجه حضور ني ني هاي ديگه شدي آروم شدي
اولش فقط نگاهشون ميكردي و هراز گاهي يه قري ميدادي
چون گروه اركستر هم بودش
و باعث ميشد شما تحت تاثير قرار بگيري
و يه ناناي هم بكني
خلاصه كه تا استخر توپ رو كشف نكرده بودي در كنار بچه ها بازي ميكردي
ولي وقتي استخر توپ رو پيدا كردي
ديگه اونجا بودي و نه خودت و نه من ونه بابايي چيزي از اين تولد فهميديم!!!!!![]()
دايي داوود هم كه همون اول از اومدن پشيمون شد و رفت
اين عكس اولشه
كه هنوز برات عادي نشده بود و همه چي برات جالب اما تعجب آور بود!!!
و بعد از پايكوبي و رقصيدن
گفتن كه بچه ها براي خوردن ميان وعده به يه اتاقي كه از قبل آماده شده بود برن
همه رفتن به جز آقا اهوراي گل!!!!![]()
كه به تنهايي مشغول بازي شده بود!![]()
و اينهم اهوراي سرخوش من كه در حال بازي بود!
بعد از خوردن ميان وعده باز ني ني ها به سالن برگشتن
و يه كمي بدو بدو و رقص
و در همين حين بود كه عزيز دل ماماني استخر توپ رو كشف كرد!!!!
در حالي كه شما توي استخر توپ مشغول بودي گفتن ميخوان كيك رو بيارن
و قرار شد همه ني ني ها روي مبلي كه روي يه سكو بود بنشينن تا مراسم فوت كردن و بريدن كيك انجام بشه
ولي مگه شما از استخر توپ بيرون ميومدي؟![]()
همه از هر جايي كه مشغول بازي بودن جمع شده بودن دور كيك
به جز آسمونيه من!![]()
از استخر توپ هم كه بيرون آوردمت تا بچه ها رو ببيني بلكه تو هم بياي و بنشيني پيششون ديدم رفتي سراغ سرسره و يه بازي جديد!!!
اینم دخمل خوشگل ما آرمیتا خانوم که دیر اومد و چسبیده به مامان گلش و ولش نمیکرد!![]()
و بعد از مراسم رقص چاقو كه يه دختر كوچولو كه البته از شما بزرگتر بود انجام داد
كيك رو بردن تا قسمت کنن
و بعد اعلام كردن كه وقت دادن هديه هاست و سيما خانوم مامان آناشيد كه تمام زحمات اين مراسم گردنش بود به تعداد بچه ها كادويي تهيه كرده بود
كه مثل هم باشه و پازل بود كه براي شما عكس حيوانات اهلي در اومد
و بعد از گرفتن هديه هم وقت خوردن ناهار شد
كه براتون ماكاراني تدارك ديده بودن
و طبق معمول شما به اتاقي كه همه بچه ها رفتن نرفتي و مجبور شدم كه غذات رو توي يه اتاق ديگه بهت بدم
و بعد از خوردن ناهار هم باز بازي رو شروع كردي![]()
و اهورا خان با صورتي كاملا كثيف!![]()
ساعت به سرعت گذشت
و وقت برگشتن فرا رسيد
و ساعت ۱ و ربع بود كه اين تولد خاطره انگيز خاتمه يافت
چون ميدونستم كه وقتي داريم برميگرديم حتما شما خسته هستي تشك و متكا برات آورده بودم
و به محض اينكه سوار ماشين شديم شما روي صندلي عقب روي تشكت ولو شدي
بابايي هم برات آب ميوه گرفت كه برات توي شيشه ات ريختم
و در حال خوردن خوابت برد
بعد از اينكه رسيديم خونه من كه حسابي خوابم ميومد
بابايي هم همينطور
ولي مثل اينكه شما خوابت رو توي ماشين كرده بودي
و نميخواستي لالا كني از طرفي هم بابايي پاش درد ميكرد وحالش خوب نبود
مامان منيژه هم گفته بود بريم خونشون كه فيلم تولدت رو ببينن
به همين خاطر من و تو حاضر شديم و رفتيم خونه باباحسن
و قرار شد باباداوود بخوابه و هر وقت بيدار شد بهم خبر بده
كه با هم بريم دكتر
و خلاصه كه وقتي شما رو بردم خونه بابا حسن بعد از يه كمي بازي
لالا كردي و منم تا بابايي تماس بگيره با خاله شيرين ميخواستيم فيلمي كه گرفته بودم رو ببينيم
ولي ديدم نوشته ديسك ايراد دارد
و نشد ببينيم و حسابي اعصابم خورد شد
ساعتهاي ۸ بود كه بابايي گفت داره ميره دكتر و منم باهاش رفتم
براش آزمايش نوشت
و بعد از دكتر من برگشتم خونه باباحسن و دراز كشيدم كه يه استراحتي بكنم اما خوابم برد
وقتي بيدار شدم ديدم ساعت ۱۱ شده!!!!
چون قرار بود شب برگرديم خونه خودمون شامم رو خوردم
وقتي به بابا داوود زنگ زدم قرار شد ديگه شب رو بمونيم و فرداش بريم خونمون![]()
و اونشب رو خونه بابا حسن مونديم![]()
بابا حسن هم از طرف مامان بزرگ چند دست لباس برات خريده بود
ظهر بود که ازخواب بیدار شدیم
و بعد ازخوردن ناهار وسایلمون رو جمع کردم که برگردیم خونمون
ولی مامان منیژه گفت که شما اونجا بمونی خودش میارتت
و من غذای بابا داوود رو برداشتم
و برگشتم خونه وتا شما رو بیارن به کارهام رسیدگی کردم
شب بود که دیگه شما رو آوردن
و دیگه هم موضوع خاص دیگه ای نبود
دیروز هم یه روز معمولی بود که اومد و رفت و از صبح تا شب خونه بودیم![]()
امروز صبح زود ساعت ۸ بیدار شدم که برم باشگاه
ولی سر درد شدیدی داشتم
و به همین خاطر از رفتن صرف نظر کردم و موندم خونه 
ظهر بود که شما بیدار شدی و بعد از خوردن صبحونه به همراه بابایی مشغول بازی شدی فدات بشم
غروب هم حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا قدرت و شام رو اونجا بودیم
بابا قدرت و مامان فاطمه ۱۰۰ هزار تومن
اينم ببري هستش كه از خاله شيرين گرفتي
و حسابي دوستش داري و حتي وقتي ميخواي دراز بكشي و كارتون تماشا كني ميگيرش توي بغلت
اينم اولين مداد رنگي و دفتر نقاشي كه بازم هديه خاله شيرينه!
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی 
تا ۱۴ دقیقه دیگه ۲ ساله میشی همه دار و ندارم و به سلامتی وارد ۳ سالگی میشی
همونطوری که نوشته بودم فردا قراره برای یه قرار نی نی سایتی که تولد دسته جمعی هستش بریم happy house که امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره قشنگم![]()
خب از امشب بگم که دور و بری هامون حسابی خجالتمون دادن
و با اس ام اس تولد قلب منو تبریک گفتن![]()
اولین کسی که تولدت رو تبریک گفت باباحسن بود که تلفن زد و تلفنی بهت تبریک گفت
دومین نفر هم مامان منیژه بود که اونم تلفنی تبریکش رو گفت
سومین نفر نوشین دختر دایی حسین بود که البته به من تبریک گفته بود و متن اس ام اس ش این بود (مامان خوشگل اهورا جوجو سالگرد مامان شدنت مبارک)ساعت ۲۰:۲۱:۵۲ روز ۱۵/۱۰/۸۹ 
چهارمین نفر خاله لیلا بود که اینطوری بهت تبریک گفته بود
(خوشگلم برگ گلم پسر قشنگم عزیز دلم اهورای زیبا/ زیباترین تولد ۲ سالگیت مبارک.عشقه من الهی سالهای سال زنده و خوشحال باشی/قربونت برم)ساعت ۲۳:۳۵:۰۳ مورخ ۱۵/۱۰/۸۹ 
و اولین کسانی که در ساعت اولیه روز ۱۶ دیماه بهت تبریک گفت اول من و بعدش باباداوود بودیم که بابا داوود هدیه تولدت رو هم بهت داد و که یه تراول ۵۰ تومنی بود مبارکت عشقم باشه
نفر بعدی که در همون ساعت های اول مسیج داد خاله زیبا بود که برات نوشته بود:
("تولدت مبارک" خوش اومدی ستاره اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره خدا در این روز خوب تورو به ما هدیه داد همه مثل هم بودن فرشته اش رو فرستاد دلم میخواد بدونی تو این همه ستاره هیچ کسی مثل زیبا نگاتو دوست نداره *تولدت مبارک اهورای من*)ساعت ۰۰:۰۴:۲۷ مورخ ۱۶/۱۰/۸۹ 
و باز یه اس ام اس دیگه داد:
(الان ۶ دقیقه از تولد عشقم گذشته ۲ ساله پیش خدا اهورای آسمونیش رو به ما هدیه داد همیشه شکر گذارشم)۰۰:۰۶:۵۵ مورخ ۱۶/۱۰/۸۹ 
نفر بعدی دایی داوود بود که یادت کرد:
(آقا ایشالا یه شبی مثل امشب که تولدته عروسیت رو بهت تبریک بگم/عشقم تولد ۲ سالگیت مبارک انشالا تا آخر عمرت زندگیتم مثل اسمت اهورایی باشه جوجو)ساعت ۰۰:۱۲:۵۸ مورخ ۱۶/۱۰/۸۹ 
و آخرین نفری که امشب تولدت رو تبریک گفت خاله شیرین یا همون عمه شیرین خودت بود که دقیقا در ساعت ۲:۴۵ اس ام اس تبریک رو فرستاد:
*و زندگی ما زیبا میشود*
دومین سالگرد دنیا اومدنت مبارک باشه عشقه دعا میکنم سالهای سال شاد و سلامت زندگی کنی و هیچوقت حتی برای یه لحظه از به دنیا اومدنت ناراضی نباشی **اهورای من ۲ ساله شدنت مبارک** ساعت ۲:۴۴:۵۶ مورخ ۱۶/۱۰/۸۹ 
این دفعه دیگه خیلی آپ شدنمون دیر شد
چون چند روزی رو چتر بودیم و نتونستم بیام و برم بنویسم قشنگ مامانی![]()
خب تا بیدار نشدی برم سراغ نوشتن خاطراتت![]()
یه روز معمولی بود که خونه بودیم و جایی هم نرفتیم ![]()
صبحش مثل همیشه رفتم باشگاه و اومدم
و وقتی اومدم که طبق معمول شما و بابایی خواب تشریف داشتین
و بعد دیگه تا شما بیدار شین یه دوش گرفتم و صبحونه رو حاضر کردم
و بعد از خوردن صبحونه با بابایی رفتی پارک و اومدی عشق من 
و من تونستم یه کمی خونه رو تمیز کنم

شب هم که خونه بودیم و بابا حسن یه سری اومد پیشمون
برات ۲ جفت کفش
و یه خورده تنقلات هم گرفته بود
اونروز اصلا قرار نبود جایی بریم
ولی هم خاله شیرین هم بابا حسن وهم مامان منیژه و دایی داوود اصرار داشتن که بریم اونجا
ظهرش هم وقتی شما لالا بودی دایی داوود عکسی
رو که حدود یکماه پیش با همدیگه انداختیم
رو آورد بهم داد و رفت 
عصر هم بعد از خوردن ناهار حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا حسن
و شب هم که اونجا بودیم و دیگه هم موضوع خاصی پیش نیومد
صبح از خونه بابا حسن رفتم باشگاه و برگشتم
و وقتی اومدم که شما هنوز خواب بودی
و بعد هم که بیدار شدی و بازی شروع شد
اونروز رو هیچ جا نرفتیم و موضوع قابل گفتنی هم پیش نیومد
شب هم باز چترمون پهن بود
اونروز هم از صبح خونه بابا حسن بودیم و شبش میخواستیم بریم خونه بابا قدرت
که بابا داوود گفت مامان فاطمه و عمو حسین مریض هستن
و رفتنمون کنسل شد و بازم خونه بابا حسن موندیم
البته غروبش با مامان منیژه یه سری بردیمت بیرون که یه گشتی زده باشی
بازم یه روز معمولی بود که خونه بابا حسن بودیم
البته عصرش میخواستیم برگردیم خونه خودمون که بابا داوود گفت خودش مریض شده و به خاطر اینکه شما ازش نگیری قرار شد یه روز دیگه هم خونه بابا حسن بمونیم![]()
اونروز مامان منیژه به هزار کلک بردت حموم
صبح مثل همیشه رفتم باشگاه و برگشتم
وقتی اومدم شما بیدار و مشغول شیطنت بودی
موضوع خاصی پیش نیومد
دلم میخواست ببرمت پارک
تا یه کمی بازی کنی
ولی باز هوا آلوده شده و بیرون رفتن خطر داره
و بازم با مامان منیژه با ماشین بردیمت بیرون و البته سر راه یه سر هم رفتیم پیش مامان بزرگ
و شب رو باز هم خونه بابا حسن موندیم ![]()
خاله شیرین هم برات یه بسته مداد رنگی
و یه دفتر نقاشی خریده بود
که عکس ازش گرفتم ولی رم ریدر رو خونه باباحسن جا گذاشتم و در اسرع وقت عکساش رو هم میذارم
و این روزها حسابی بهمون خوش گذشت
دیروز هم از صبح خونه بابا حسن بودیم من خیلی اصرار داشتم که برگردیم خونه خودمون
چون دیگه واقعا زیادی داشت خوش به حالمون میشد
ولی مامان منیژه و بابا حسن نمیذاشتن و به بهونه اینکه یه وقتی تو مریض میشی میگفتن خونشون بمونیم
تا بابا داوود کاملا خوب بشه و ما هم که از خدا خواسته![]()
عصرش بود که قرار شد بریم خونه مامان ماکارانی
و دیگه خلاصه حاضر شدیم و رفتیم اونجا که خاله زیبا خیلی خوشحال شد و کلی هم باهم بازی کردین
شبش هم که دیگه برگشتیم خونه خودمون 
صبح رفتم باشگاه ولی چون شب قبل از ضعف پام خوابم نبرده بود
خیلی خوابم میومد
و وسطاش دیگه کم آوردم و برگشتم خونه وکنار عزیز دل مامانی لالا کردم 
ظهر با صدای اهورای قشنگم بیدار شدم
و بعدش هم صبحونه خوردیم و بعد هم ناهار و الانم که لالا کردی
من زودی اومدم تا وبلاگت رو آپ کنم 
دو روز دیگه روز ۲ ساله شدن عشقه منه
اول میخواستم برات مثل پارسال یه تولد کوچولوی خانوادگی بگیرم
ولی دوستای نی نی سایتیمون اون روز رو برای تولد دسته جمعی بچه ها در نظر گرفتن
و قراره که بریم خونه شادی که اول قرار بود من و شما و بابا داوود بریم
و بعد دایی داوود گفت که اونم میاد و قراره که چهار نفری بریم ![]()
امیدوارم اون روز حسابی به عشقم خوش بگذره
و قول میدم که با کلی عکس مطلب بعدی رو میذارم 
گنجينه لغات:
اپتاد : افتاد
تیس :جیش![]()
نا : نی نی
ما : نون![]()
آم : غذا
فف : سس قرمز(که خیلی هم دوست داری)![]()
ادا : کارتون برنارد![]()
هبااااااااااااااااا: کارتون هالک
خيلي واضح ميگي اَينا
(اولين بار در تاريخ ۳۰ مهر گفتي)
توی مداد رنگی هات هم رنگ آبی رو میشناسی
و هم نشونش میدی و هم اسمش رو میگی
| Design By : Pars Skin |




























































