اهورا هدیه آسمونی
اهورای من یه زمانی وقتی میومدم و برات مینوشتم کلی حرف داشتم ولی الان وقتی میام و شروع به نوشتن میکنم واقعا نمیدونم چی باید برای عزیز دلم بنویسم
فقط اینو بدون که مامانی خیلی خیلی زیاد دوستت داره
راستی پیشاپیش روز مادر رو به مامان منیژه و تمامی مامانای گل تبریک میگم
امیدوارم همه ی مامانای دنیا همیشه سالم و شاد باشن و سایه شون از سر خانواده شون کم نشه
پیشا پیش سال نو رو به همه مامانا و باباها و نی نی ها تبریک میگم و امیدوارم سال جدید برای همتون سال خیلی خیلی خوبی باشه و به همه ی آرزوهاتون برسین
مامانی کلی تنبل شده البته دیگه نت هم نداشتم و از اونجایی که خیلی خیلی شیطون شدی هم وقت برای مامان نمیذاری که بتونم بیام و مثل قبلا برات بنویسم و بنویسم
آقا پسر من الان دیگه با زبون شیرین بچه گونه اش کاملا واضح صحبت میکنه البته یه سری از کلمات رو هنوز باید من برای بقیه معنی کنم!!!
هنوز به آب میوه میگی( آدوخ)!
هنوز شبا دیر میخوابی
و هنوز عاشق تلویزیون و برنامه های تکراری هستی!
توی کلماتی که میگی از حرف (خ) خیلی استفاده میکنی مثل:
گوشت(خوشت)
قرمه سبزی (خرمه سزی)
پرتقال (پر خخال)
کجا (خجا) و......
روزهای خیلی زود دارن میگذرن و تو هر روز بدون اینکه مامان متوجه بشه بزرگ بزرگتر میشی الانم اومدم با نت دایی داریوش به یاد قدیما یه چند کلمه ای بنویسم و سعی میکنم از این به بعد بازم بیام
فقط اینو بدون که مامانی عاشقته و خیلی خیلی خیلی زیاد دوستت داره
از تمام دوستان و عزیزانی که محبت کردند و به وبلاگ گل پسمل آسمونی من سر زدند تشکر میکنم 
تقریبا یکماه گذشته
و نرسیدم که بیام وبلاگ پسملی رو آپ کنم![]()
توی این یکماه تنها موضوع گفتنی و خیلی خیلی خوب اینه که شما زبونت کاملا باز شده و دیگه بیشتر کلمه هارو تکرار میکنی
و بیشتر موقعه ها وقتی کار اشتباهی میکنی و بهت میگم اهورا!!!!!!
میگی عیب ندایه طویی نی(عیب نداره طوری نیست)![]()
البته این طوری نیست رو از بابا حسن یا همون باباحن خودت یاد گرفتی و همش میگی![]()
علاقه خیلی زیادی به آدم آهنی داری![]()
و جدیدا هم علاقه زیادی به فیلم بابای خوب پیدا کردی و هر روز در چند وعده تماشا میکنی
راستی گل پسر من اسکیت بازی هم میکنه
که بابا حسن زحمت کشیده و براش خریده
و اما دیشب یه کاری کردی مامان ذوق مرگ شد![]()
دیشب یه خورده دیر جیشت رو گفتی و شلوارت یه کوچولو جیشی شد
و وقتی میخواستم عوض کنم خیلی بی مقدمه یه چک زدی توی صورتم
و منو به شدت عصبانی کردی
که گفتم دیگه برو من مامان تو نیستم میرم مامان یه نی نیه دیگه میشم![]()
و بعدش که یه ده دقیقه ای گذشت اومدی پای منو گرفتی تو بغلت و گفتی م یم دوسیت دایم(مریم دوستت دارم)![]()
![]()
که داشت کم کم گریه میگرفت و گرفتمت تو بقلم وگفتم اگه تو منو دوست داری که من عاشقتم!![]()
بله اینم از این![]()
روزا میگذرن و طلا پسر من بزرگ و بزرگتر میشه و صد البته شیطون تر و دوست داشتنی تر![]()
روز ۲۶ خرداد ماه هم که روز پدر بود که از طرف شما یه پیرهن به بابا حسن هدیه دادیم
و یه کارت هدیه هم برای بابا داوود گرفتیم چون نمیدونستیم باید چی بگیریم!
بازم چندین روز گذشت و نشد که بیام و وبلاگت رو آپ کنم
خب بگذریم بریم سراغ روزهای رفته
روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ماه:
روز اول هفته بود و روز آخر از ماه دوم فصل بهار که یه روز کاملا معمولی بود و گذشت
روز یکشنبه ۱ خرداد ماه:
اولین روز از ماه سوم فصل بهار که اول میخواستم شما رو یه سر ببرم خونه مامان ماکارانی تا برای بار دوم امتحان کنم پیش خاله زیبا بدون من میمونی یا نه که مامان منیژه تماس گرفت و اومدن بردنت
و شب هم نزدیکی های غروب بود که آوردنت
روز دوشنبه ۲ خرداد ماه:
از صبح تا شب خونه بودیم و موضوع خاص و قابل گفتنی پیش نیومد
روز سه شنبه ۳ خرداد ماه:
مثل هر سه شنبه دیگه میخواستیم بریم خونه بابا حسن ولی شما اونقدر نق میزدی و از طرفی هم چون شب قبلش شما تا صبح توی خواب هی نق نق کرده بودی نذاشته بودی مامانی هم بخوابه و منم حسابی سر درد داشتم که دیگه بابا حسن و مامان منیژه اومدن شما رو بردن و منم یه چرتی زدم و بعدش تند تند کارامو کردم و قبل از رفتن اول رفتم خیابون کوکا برای مامان منیژه هدیه روز مادر خریدم ۲ تا روسری خریدم که یکیشو شما بهش هدیه بدی و یکیشو خودم و بعد هم که خاله زیبا رو توی کوکا دیدم و با هم اومدیم خونه دایی علیرضا چون همه اونجا بودن
مراسم خواستگاری نسرین بود شما هم حسابی با ایلیا پوریا بازی کرده بودی
طوری که هنوز مراسم خواستگاری تموم نشده بود من و شما با دایی داریوش برگشتیم خونه تا شما بخوابی
شب رو خونه بابا حسن موندیم
روز چهار شنبه ۴ خرداد ماه:
اونروز رو هم از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی هم پیش نیومد فقط عصرش بردمت پارک
روز پنج شنبه ۵ خرداد ماه:
مثل همیشه تا عصر خونه بابا حسن بودیم و بعدش شما رو بردم پارک و میخواستیم برگردیم خونه که شما خونه بابا حسن موندگار شدی و مامان منیژه به همراه دایی داریوش آوردنت و رفتند
روز جمعه ۶ خرداد ماه :
یه روز معمولی بود که گذشت و رفت من و شما دوتایی خونه بودیم
روز شنبه ۷ خرداد ماه:
دیروز هم یه روز معمولی بود البته برای من بابا حسن چون شب پیشش از مالورد برگشته بود و دلش برات تنگ شده بود اومد دنبالت و تو رو برد منم به کلی از کارهام رسیدم و اتاق شما رو یه تکونی دادم و بیشتر اسباب بازیهایی که شکسته بود رو ریختم دور
ساعت نزدیکهای ۸ بود که آوردنت
و امروز یکشنبه ۸ خرداد ماه:
ساعت نزدیک ۱۰ بود که بیدار شدم و یه سری از کارهامو کردم و گفتم تا شما لالا هستی وبلاگت رو آپ کنم
الانم که بیدار شدی الهی قربون قد و بالات برم
باز تنبلی کردم و آپ شدن وبلاگت یه کمی طول کشید
البته موضوع خاصی هم پیش نیومد
سه شنبه رو که کاملا خونه بودیم ![]()
ظهر بود که از خواب بیدار شدی و یه کمی که گذشت نق نق رو شروع کردی
و تلفن رو به من میدادی که به مامان منیژه و بابا حسن زنگ بزنم و با گریه باهاشون حرف میزدی
و از اونجایی که بابا حسن طاقتش رو نداره با خاله شیرین اومدن و بردنت
که بعدش منم بعد از انجام کارهام بود که اومدم خونه بابا حسن
از صبح تا غروب خونه باباحسن بودیم
عصرش هم بردمت پارک و دیگه بعدش حاضر شدیم که برگردیم خونه شما هی بهونه میگرفتی
و مامان منیژه رو میخواستی
مامان هم باهامون اومد
و بعدش با خاله شیرین برگشت خونشون
ظهر ساعتهای ۳ بود که با باباداوود رفتی خونه باباقدرت و تا شب هم اونجا بودی![]()
یه روز معمولی بود که اومد و رفت![]()
باز از اون روزایی بود که مرتب بهونه میگرفتی و نق میزدی
و اینبار بابا حسن و دایی داوود اومدن و بردنت خونشون و غروب هم آوردنت![]()
یه روز معمولی اما خوب
که اومد و رفت
مثل هر سه شنبه دیگه کم کم وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه باباحسن
و البته من باید دکتر میرفتم که شما رو تحویل مامان منیژه دادم و خودم رفتم
شب هم که اونجا موندگار شدیم![]()
روز چهار شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه:![]()
اون روز هم از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و عصرش بردمت پارک
و اومدیم شب هم که اونجا موندیم![]()
روز پنج شنبه ۲۹ اردیبهشت ماه:
دیروز هم که از صبح خونه بابا حسن بودیم و عصرش باز بردمت پارک که حسابی بازی کردی
و بعدش هم من برگشتم خونه و ساعت نزدیک ۱۲ بود که شما رو خاله شیرین و مامان منیژه آوردنت
و به محض اینکه رسیدی برات آب میوه توی شیشه ات ریختم و خوابت برد
امروز یه بار صبح ساعت ۶ ونیم بیدار شدی
و تا ساعت ۱۰ بیدار بودی و بعدش دیگه غذا خواستی که برات گرم کردم و خوردی
و خوابیدی و باز ساعت نزدیک ۲ بود که بیدار شدی و دیگه ناهار خوردی
و بازی کردی و ساعت ۵ و اینا هم با بابا داوود رفتی پارک
و بعدش هم خونه بابا قدرت و هنوزم که نیومدی
منم فرصت رو غنیمت شمردم و تنبلی رو کنار گذاشتم و وبلاگت رو آپ کردم
اینبار برای آپ کردن یه کم کی دیر کردیم
آخه خونه نبودیم اینم یه بهونه!!!!![]()
خب بریم برای نوشتن از آنچه در این مدت بر ما گذشته:![]()
یه روز معمولی بود که اومد و رفت موضوع خاصی هم پیش نیومد و همش رو خونه بودیم
اونروز عصرش بردمت پارک تا یه کمی بازی کنی و انرژی خالی کنی
که حدود ۲ ساعت و نیمی توی پارک بودیم
و بعدش برگشتیم خونه و دیگه هم خونه بودیم
بازم یه روز معمولی که اومد و رفت بدون اینکه موضوعی در بر داشته باشه![]()
مثل هر سه شنبه دیگه کم کم وسایلمون رو جمع کردم که برای عصر بریم خونه بابا حسن
ولی شما تا چشمت به ساک لباست افتاد گریه رو سر دادی که (ماما هو =مامان جون=مامان منیژه)
و دیگه مجبور شدم کارهامو تند تند بکنم و بریم خونه بابا حسن
که به محض اینکه رسیدیم با باباحسن رفتی پارک
و منم یه سری کار داشتم که رفتم بهشون رسیدگی کردم و اومدم
قرار بود با خاله زیبا بریم آرایشگاه و شب رو هم که خونه بابا حسن موندگار شدیم![]()
روز چهار شنبه ۱۴ اردیبهشت ماه:![]()
از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و برای اینکه شما هی غر غر میکردی
و میخواستی بری پارک
دایی داریوش رفت و ایلیا و پوریا رو آورد که دیگه بهونه گرفتنت تموم شد
و با اونا مشغول بازی شدی![]()
البته عصرش بازم مامان منیژه همتون رو برد پارک
منم با خاله شیرین و خاله زیبا رفتیم مانتو خریدیم و اومدیم![]()
باباحسن و دایی داوود هم رفتن شمال
شب رو هم باز خونه بابا حسن موندیم
اونروز میخواستیم عصرش برگردیم خونمون که باباداوود خبر داد میخواد با دوستاش برن دماوند
و تا شنبه هم نیست و ما هم که کلی شاد شدیم
و بازم خونه بابا حسن موندیم!!!! ![]()
روز جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه:(۲۸ ماهگیت مبارک)
با تاخیر ۲۸ ماهه شدنت رو تبریک میگم عشق مامانی
اونروز هم ظهر بعد از خوردن ناهار اول من و تو و خاله شیرین رفتیم خونه مامان ماکارانی
و بعدش هم مامان منیژه و داریوش اومدن به جز ما خاله زری و معصومه و بهاره هم بودن
بهمون خیلی خیلی خوش گذشت و شما هم کلی بازی کردی
شبش هم که باز برگشتیم خونه باباحسن
اونروز هم از صبح تا شب خونه باباحسن بودیم و یه روز تعطیل بود
و اینبار من خودم عصرش شما رو بردم پارک
و در کمال ناباوری بعد از یکساعت و نیم بازی خودت خواستی که برگردیم خونه
و خوابیدی و باز شبش بود که با مامان منیژه رفتی پارک
و منم اومدم پیشتون و توی پارک در حال بازی بودی که بابا حسن و دایی داوود هم که از شمال برگشته بودن
اول اومدن شما رو ببینن و بعدش رفتن خونه![]()
پریروز دیگه چترمون رو جمع کردیم که برگردیم خونه
و شما چون طبق معمول میخواستی بری پارک
مامانی گفت که من برگردم خونه و بعدش که از پارک اومدین شما رو میارن
و وقتی خاله شیرین میخواسته بره کلاس باهاش اومدی خونه نفس مامانی
دیروز هم یه روز معمولی بود که از صبح تا شب خونه بودیم وموضوع خاصی پیش نیومد و گذشت
صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و تا شما لالا تشریف داری حمام کردم
و الانم از فرصت استفاده کردم و دارم وبلاگ قند عسلم رو تا خوابه آپ میکنم
که دیگه دیرتر از این نشه
خب بازم یه هفته دیگه گذشت
و مامانی فرصت پیدا کرد که بیاد و وبلاگ قند عسلشو آپ کنه
یه روز کاملا معمولی بود که اومد و رفت بدون اینکه موضوع جدید و خاصی پیش بیاد![]()
ظهر بود که بیدار شدیم و بعد از خوردن ناهار بود که حاضرت کردم و باهم دیگه رفتیم تا به چند تا مهد کودک سر بزنیم
میخواستم برای بعد از ظهر بذارمت مهد تا هم با بچه ها بازی کنی
و یه کمی انرژیت خالی بشه
و منم بتونم به کارهام برسم
ولی همه جا از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ بیشتر نبودن
و دیگه از خیرش گذشتم
و چون هوا خیلی گرم بود
و برای پارک رفتن زود بود
یه گشتی توی خیابونها زدیم و بعدش یه سری رفتیم خونه بابا حسن
که یه امانتی رو بگیریم و اونجا بود که تا چشمت به بابا حسن بیچاره افتاد دستش رو گرفتی و رفتین پارک
و منم خونه بابا حسن موندم و بعدش هم ساعتهای ۶ و اینا بود که برگشتیم خونه خودمون
و دیگه هم موضوعی پیش نیومد![]()
اونروز هم یه روز معمولی بود که گذشت و رفت و از صبح تا شب خونه بودیم
تا عصر خونه بودیم و ساعت نزدیک ۴ و نیم بود که رفتیم خونه بابا حسن
و طبق معمول هنوز نرسیده با بابا حسن رفتی پارک
منم وقت دکتر داشتم که رفتم و اومدم
و اونشب رو خونه بابا حسن موندگار شدیم![]()
اونروز هم از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم
و موضوع خاصی پیش نیومد و جایی هم نرفتیم
دیروز هم مثل هفته پیش میخواستیم برگردیم خونمون ولی قرار بود بریم خونه مامان ماکارانی
دیگه من و تو و خاله شیرین زودتر از مامان منیژه رفتیم
و تا عصر اونجا بودیم بعدش هم که شما رو بردم پارک و کلی از دهن ماره
به قول خودت اومدی بیرون
و اینبار به بهونه خریدن بادکنک
آوردمت خونه البته برات خریدما ولی دیگه پارک نرفتیم !!!![]()
ظهر بیدار شدیم و تا حالا هم خونه بودیم و جایی نرفتیم
شما هم با بابایی رفته بودی بالا پشت بوم که مثلا کولر درست کنی
و الانم که لالا کردی
و داری استراحت میکنی نفس مامانی![]()
![]()
خب یه هفته گذشته و گفتم تا دیرتر نشده بیام و وبلاگ گلم رو آپ کنم
اونروز یه روز معمولی بود البته عصرش چون شما خیلی غرغر میکردی بعد از خوردن ناهار بردمت پارک و حسابی بازی کردی گلم
و بعد از ۲ ساعت و نیم بازی از راه گول زدنت با خریدن بستنی آوردمت خونه
چون دیگه واقعا خسته شده بودم
و از طرفی هم هوا خیلی گرم بود
و بعد هم که بردمت حموم
و دیگه هم موضوع خاصی پیش نیومد
عصرش بود که خاله شیرین یه سری اومد پیشمون
و چون من خیلی خوابم میومد از فرصت استفاده کردم و تا خاله شیرین با شما بازی کرد منم یه چرتی زدم
و بعد از رفتن خاله شیرین هم با همدیگه کلی بازی کردیم
که دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود که خوابت گرفت
منم شامت رو دادم و ساعت نزدیک ۱۱ بود که لالا کردی
ولی دوباره ساعت ۱۲ ونیم بیدار شدی
و تا ساعت ۵ صبح بیدار بودی!!!!!![]()
بازم یه روز معمولی دیگه بود که اومد و رفت بدون اینکه موضوع قابل گفتنی پیش بیاد![]()
صبح ساعت ۸ بود که بیدار شدی و ساعت ۱۱ و نیم ظهر خوابت برد
منم کارهامو کردم و وقتی ساعت ۲ و نیم بیدار شدی حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا حسن
و شب رو هم اونجا موندیم![]()
ازصبح خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی که قابل گفتن باشه پیش نیومد
اون شب هم باز اونجا موندیم![]()
یکماه از سال جدید سپری شد و وارد ماه دوم بهار شدیم
اونروز میخواستیم برگردیم خونمون ولی قرار شد بریم خونه مامان ماکارانی
رفتیم اونجا به جز ما و مامان منیژه اینا خاله زری
خاله لیلا
و دایی علیرضا اینا
هم بودن که شما کلی با ایلیا و پوریا بازی کردی
و کلی بهت خوش گذشت نفسم
و شبش هم که برگشتیم خونه خودمون
امروز هم که از صبح خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
عصرش بعد از خوردن ناهار با بابایی رفتی پارک و اومدی
که وقتی اومدی چون خیلی کثیف شده بودی بردمت حموم و شسمت
و یه عصرونه ای خوردیم و الانم که داری بازی میکنی ![]()
عزیز دل مامانی خیلی خیلی شیطون تر از قبل شده
و همش دلش میخواد بره پارک!
میره سر کمدش و درش رو باز میکنه و تموم لباساشو میریزه بیرون
و اصلا هم فکر مامانی بیچاره رو نمیکنه که هی باید بشینه و این لباسارو مرتب کنه!
به محض اینکه باهاش مخالفت میکنیم سریع اخم میکنه
و بدش میاد و قهر میکنه
خلاصه که این طلا پسر ما همش دلش میخواد بره بیرون حالا هر جایی!![]()
خب بگیم از روزهایی که رفتن و مامان تنبل نیومده برای پسرش بنویسه!
توی این مدت هم موضوعات زیادی پیش اومده که البته ذهن کند مامانی یاری نمیکنه همشو یادش بیاد!![]()
توی این چند روزه چند باری با بابایی رفتی پارک و یه بار هم من بردمت چون خیلی خیلی گریه میکردی و تونستی راضیم کنی که ببرمت![]()
هفته پیش روز یکشنبه ۲۱ فروردین ماه بود که رفتیم خونه بابا حسن
و اون شب رو اونجا موندیم
باباحسن و دایی داوود حسابی دلشون برات تنگ شده بود و کلی باهات بازی کردن
اونجا هم که بودیم باباحسن میبردت پارک
از صبح خونه بابا حسن بودیم و عصرش رفتیم خونه مامان بزرگ
تا شب هم اونجا بودیم که شما کلی با یاسین بازی کردی
شبش هم چون خیلی کثیف شده بودی بردمت حموم
ساعت ۱۲ بود که خوابیدی ولی ۲ ساعت بعدش بیدار شدی و همش گریه و گریه و گریه
که نمیدونستیم چه مشکلی داری
و تا ساعت ۶ بیدار بودی و مجبور شدیم با باباحسن و مامان منیژه با ماشین ببریمت بیرون
و توی خیابونها بچرخیم تا خوابت ببره![]()
اونروز رو تا عصرش من خونه بابا حسن بودم و بعدش که میخواستم برگردم خونه مامان منیژه نذاشت که تو رو با خودم بیارم
و گفت که خودش میارتت و من تنهایی برگشتم خونه
و شب بود که شما با مامانی اومدی ولی چون قبلش پارک بودی کلی گریه کردی و میخواستی بازم بری بیرون
موضوع تازه ای نداشت و کل روز رو تو خونه بودیم و جایی نرفتیم
از خواب که بیدار شدی طبق معمول بهونه گرفتن شروع شد
که میخوای بری بیرون و در ضمن هیچی هم نمیخوری و با شکم خالی میخوای بری پارک![]()
خلاصه اولش کلی باهات کلنجار رفتم که آرومت کنم از بیرون رفتن بگذری
ولی مگه آروم میشدی
و دیگه وقتی مامان منیژه تماس گرفت و دید که شما داری گریه میکنی گفت ما هم بریم خونه خاله لیلا
چون خاله میخواست آش پشت پای بهروز رو بپزه و قرار شد بریم اونجا
و دیگه حاضر شدیم و اول رفتیم دنبال خاله زری و معصومه و بعدش رفتیم اونجا
که حسابی هم شلوغ بود و کلی بهمون خوش گذشت
خاله نرگس و مینا -مامانی و زیبا - مامان منیژه و خاله شیرین -محمد و بهروز - زندایی طاهره و بهاره - زندایی شیرین و ایلیا و پوریا - نسرین و نوشین و فامیلهای شوهر خاله لیلا هم بودن ![]()
عصرش هم کلی بزن و برقص داشتیم
و یه جورایی شده بود گودبای پارتی بهروز نه آش پشت پا!!!!![]()
غروبش هم دیگه همه نخود نخود خانه خود
ما هم اول خاله زری و معصومه رو رسوندیم و بعدش مامان ماکارانی و زیبا
و بعدش هم چون شما توی ماشین خوابت برد یه نیم ساعتی توی خیابونها دور زدم که بتونی بخوابی و بعدش هم که دیگه برگشتیم خونه و خونه بودیم
دیروز هم یه روز تعطیل معمولی بود که کلا خونه بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومد
امروز هم که ساعت ۱۰ بیدار شدم و گفتم تا شما لالا تشریف داری از فرصت استفاده کنم و بیام وبلاگ عسلم رو آپ کنم 
عید هم اومد و رفت و ما وارد سال جدید شدیم![]()
و بالاخره این مامانیه تنبل وقت گیر آورد که بیاد و وبلاگ عزیز دلش رو آپ کنه![]()
البته نتونسته بودم نه اینکه وقت داشته باشم و نخوام گلم![]()
اول از همه ۲۷ ماهه شدنت رو تبریک میگم پسر قشنگم
امیدوارم همیشه همینطور پر انرژی و شاد باشی 
و بعدش هم اینکه ما عید رو کاملا ماءالورد بودیم
یعنی از روز اول تا ۱۳ که دیگه ۱۳ حرکت کردیم سمت تهران
البته ۲۹ اسفند بود که من و تو به همراه باباحسن اینا رفتیم ماءالورد
و لحظه تحویل سال شما که لالاتشریف داشتی
و برای اولین بار تهران بود که نبودیم
در کل بهمون خوش گذشت چون کنار بابا حسن اینا بودیم ![]()
از این ۱۳ روز ۳ روزش هم دایی علیرضا به همراه نسرین و نوشین و عضو جدید خانواده حامد(نامزد نسرین) پیشمون بودن
یه روز هم که خیلی دیگه حوصلمون سر رفته بود ناهارمون رو برداشتیم و رفتیم یخچال(روستایی که نزدیک ماءالورده)
تونستم چند تا عکس هم ازت بگیرم
ولی متاسفانه هنوز سایتی که ازش عکس میگذاشتم فیلتره!!!![]()
نتونستم مثل قبلا کامل برات بنویسم که چه روزی چی پیش اومد چون موضوع خاصی هم نبود
بیشترش رو خونه بودیم و شما یا توی حیاط داشتی بازی میکردی یا توی اتاق آتیش میسوزوندی!
در هر صورت این عید هم آمد و رفت و یکسال دیگه به عمرمون اضافه شد
الانم شما لالا کردی و من هم از فرصت استفاده کردم و اومدم که وبلاگ قند عسلم رو آپ کنم
ظهر از خواب بیدار شدی و بعد ازخوردن غذا شروع کردی به بهانه گرفتن گنجينه لغات: اپتاد : افتاد تیس :جیش نا : نی نی ما : نون آم : غذا فف : سس قرمز(که خیلی هم دوست داری) ادا : کارتون برنارد هبااااااااااااااااا: کارتون هالک خيلي واضح ميگي اَينا توی مداد رنگی هات هم رنگ آبی رو میشناسی در ضمن رنگ زرد رو هم بلدی باک: پارک به مگس و حشره ها هم میگی :ووت (voot)
طوری که هیچ جوره ساکت نمیشدی
و میخواستی بری پیش مامان منیژه منم به خاطر اینکه حواست رو پرت کنم حاضرت کردم و بردمت پارک
که حسابی بازی کردی ولی آخرش هم با گریه برگشتی خونه

![]()
نی نی
نو
![]()
![]()
هات
(اولين بار در تاريخ ۳۰ مهر گفتي)
و هم نشونش میدی و هم اسمش رو میگی
ولی اسمش رو نمیگی![]()
عیدی هایی که گرفتی:
مامان مریم: ۵۰ هزار تومن
بابا داوود :۵۰ هزار تومن
بابا حسن :۳۰۰ هزارتومن
مامان ماکارانی :۱۰ هزارتومن
زندایی طاهره :۵ هزارتومن
عمه صدیقه :۱۰ هزارتومن
گل من پیشاپیش عید رو بهت تبریک میگم عزیزم
از اونجایی که متاسفانه سایت آپلود عکس بسته شده
حتی نمیتونم برای گلم یه عکس از هفت سین
یا نشون عید بذارم!
اگه میبینی خیلی زودتر اومدم و عید رو بهت تبریک گفتم به این خاطره که میترسم نتونم بعدا بیام و برات بنویسم
چون فردا که میریم خونه باباحسن
و تا شنبه اونجاییم
و بعدش هم که دیگه ببینم خدا چی میخواد
البته اگه بتونم یه آپ دیگه بکنم که حتما اینکار رو میکنم 
بگم برات که توی این مدت چه گذشت:
از صبح خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
فقط غروبش بود که مامان منیژه و خاله شیرین یه سری اومدن اینجا شما رو دیدن و رفتن
یه روز سرد و بارونی بود
زمستون هم این آخریه داره حسابی زمستون بودن خودشو نشون میده
۳ ماه گذشت و تازه باروناشو داره نشونمون میده!!!!![]()
اونروز هم عصرش خاله زیبا اومد پیشمون![]()
مامان ماکارانی برامون میگو گرفته بود
و پاک کرده بود داده بود زیبا بیاره که ۳ تایی بخوریم
با کلی ترفند و کلک و بازی موفق شدیم ۵ تا دونه میگو به خوردت بدیم
و کلی هم خندیدیم بعدش هم که خاله زیبا رفت و دیگه خونه بودیم
از صبح خونه بودیم عصر بود که چون من کفش خوب نداشتم مجبور شدم شما رو ببرم تحویل مامان منیژه بدم
و خودم برم کفش بخرم که دیگه با خاله زیبا قرار گذاشتیم و رفتیم
تونستم ۲ جفت بخرم
بعدش هم که برگشتم خونه
و شب هم مامانی شما رو آورد پیش من![]()
یه روز کاملا معمولی بود با کلی سر و صدا!!!!!
از عصر صدای ترقه ها شروع شد
که بعضی هاش واقعا وحشتناک بود
ولی جالب اینجا بود که با اینهمه سر و صدا
شما راحت خوابیده بودی خدارو شکر
قبل از اینکه بیدار شی برات ماکارانی که خیلی دوست داری درست کردم
و وقتی بیدار شدی و آم خواستی با ولع تموم خوردیشون قربونت برم
نوش جونت عشقم![]()
دیگه هم موضوعی پیش نیومد و شما دیشب ساعت ۵ و نیم خوابیدی!!!!!!![]()
از صبح ساعت ۹ که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد
و تا اومدم پای نت شما بیدار شدی
ولی هنوز خوابت میومد وقتی خوابت برد اومدم تا وبلاگت رو آپ کنم فدات بشم الهی
تو رویایی ترین عشق همه عالم رو بهم دادی....
پسمل شیطون و دوست داشتنی من هر روز شیطون تر و دوست داشتنی تر میشه
نه اینکه منی که مامانتم بگما نه همه میگن!
بگم برای پسرم از روزهایی که اومدن و رفتند
دوشنبه ۱۶ اسفند(۲۶ ماهه شدن قند عسل مامانی)![]()
ظهر بود که از خواب بیدار شدیم
و بعد از خوردن ناشتایی بابایی بردت پارک
و برگشتین دیگه هم موضوع مهمی که قابل گفتن باشه پیش نیومد![]()
اونروز هم از صبح تا شب خونه بودیم
و غروب وقتی شما خوابت برد مامان منیژه تماس گرفت و گفت که حسابی دلش برات تنگ شده
و قرار شد وقتی بیدار شدی من بهشون بگم که بیان دنبالت و ببرنت خونشون
خلاصه ۲ ساعتی گذشت و دیدم نه خیر این پسمل شیطون من قصد بیدار شدن نداره
اومدم که با مامانی تماس بگیرم بگم خودتون بیان بیدارش کنین که سر و کله خاله شیرین پیدا شد
و بعدش هم مامان منیژه و دایی داریوش اومدن
تو هم وقتی بیدار شدی و دیدیشون کلی خوشحال شدی
طوری که بدون مقدمه رفتی سر کمدت و لباسات رو برداشتی که باهاشون بری!!!!!!!
که دیگه باهاشون و رفتی و شب رو هم همونجا موندگار شدی
و مامانی اونشب رو تنهایی لالا کرد
ظهر وقتی بیدار شدم منم حاضر شدم و رفتم پیش عزیز دلم خونه باباحسن
و باز اونجا چترمون رو باز کردم و شب هم موندیم![]()
از صبح خونه بابا حسن بودیم و بعد از ظهرش چون شما خیلی بهونه میگرفتی و نق میزدی با مامان منیژه بردیمت پارک تا یه کمی بازی کنی
ولی هوا سرد بود و مجبور شدیم که زودی برگردیم
بعدش هم که میخواستیم برگردیم خونه خودمون و باز شما همراه من نیومدی
و من تنها برگشتم و شب ساعتهای ۱۲ بود که مامانی آوردت
الان ساعت ۱۲ و تازه شما از خواب بیدارشدی ![]()
حالا باید برم یه مشت و مالت بدم تا رضایت بدی و از جات بلند شی
میدونم که الان دیگه نمیتونم وبلاگت رو تزیین کنم
که بماند برای وقتی که شما یا لالا کردی
یا بیرونی قربونت برم
گنجينه لغات:
اپتاد : افتاد
تیس :جیش![]()
نا : نی نی
ما : نون![]()
آم : غذا
فف : سس قرمز(که خیلی هم دوست داری)![]()
ادا : کارتون برنارد![]()
هبااااااااااااااااا: کارتون هالک
خيلي واضح ميگي اَينا
(اولين بار در تاريخ ۳۰ مهر گفتي)
توی مداد رنگی هات هم رنگ آبی رو میشناسی
و هم نشونش میدی و هم اسمش رو میگی
در ضمن رنگ زرد رو هم بلدی
ولی اسمش رو نمیگی![]()
مامانی اینبار دیگه حسابی شرمنده ات شدم
چون خیلی تنبلی کردم البته خونه هم نبودیم
الان ۲ روزی میشه که برگشتیم خونه خودمون
و دیشب که طبق معمول ساعت ۴ و نیم خوابیدی
و بعد از خوابیدن من هم پس افتادم
و نشد که بنویسم 
و الان که لالا کردی تونستم بیام و یه آپی بکنم![]()
توی این مدت که خیلی هم طولانی شد کلی بهمون خوش گذشت![]()
ما خونه باباحسن بودیم و بابایی خونه بابا قدرت!!!![]()
توی این مدت کلی جاها رفتیم
و کلی خاطره داریم
ولی چون جایی ننوشتمشون کاملا خاطرم نیست![]()
توی این ۴۶ روز چندین بار خونه مامان ماکارانی رفتیم
خونه مامان بزرگ رفتیم
خونه خاله لیلا رفتیم
خونه خاله زری
و دایی علیرضا رفتیم
که شما یه اسم برای ایلیا و پوریا گذاشتی و بهشون میگی اوی(AVI) حالا از کجا این کلمه بوجود اومد خدا عالمه 
و دیگه اینکه به محض اینکه اسم ایلیا یا پوریا بیاد میدویی لباسات رو میاری که تنت کنم و بریم پیش اوی!!!![]()
وااااااااااااای دیدی چی شد مامانی؟
الان داشتم تقویم رو نگاه میکردم دیدم ای داد برمن
چقدر من حواسم پرته
فردا ۱۶ اسفند ماهه یعنی امشب اهورای من ۲۶ ماهه میشه و من اصلا یادم نبود!!!!!!!!!!
عشقم ۲۶ ماهگیت مبارک امیدوارم همیشه سالم و شاد باشی گل من![]()
از گفتنی های باقی مونده اینکه شما همچنان حرف نمیزنی
و گنجینه کلماتت تغییری نکرده
جز اینکه جدیدا به یه آهنگ علاقه شدیدی پیدا کردی طوری که همش میگی (اده اده بوم بوم!!!)
و میخوای برات آهنگ نریمان و دانوب که جدید خوندن و توی موزیک ویدئوشون یه تعدادی بچه هست رو برات بذارم
الهی فدات بشم که وقتی میذارم وای میستی و برای مامان میرقصی
انشالا دیگه مثل قبلا تند تند میام و وبلاگ عزیز دلم رو آپ میکنم
اگه مشکلی پیش نیاد قول میدم!![]()
![]()
اینبار آپ کردن وبلاگت خیلی خیلی دیر شد
چون خونه نبودیم و به خاطر مریضی عجیب و غریبی که بابا داوود گرفته ما خونه بابا حسن هستیم
و بابا داوود خونه بابا قدرت 
چون وقتی خونه خودمون هستیم شما همش دوست داری باهاش بازی کنی و شیطونی کنی الهی فدات بشم![]()
و من چون دیدم داره آپ شدن وبلاگ عزیز دلم خیلی دیر میشه با نت دایی داریوش اومدم که آپ کنم
خب بگم از روزهایی که گذشتن و رفتن![]()
اونروز خونه خودمون بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومد
بعد از خوردن ناهار
چون حوصله شما سر رفته بود یه سری رفتیم خونه مامان ماکارانی و تا غروبش اونجا بودیم ![]()
کلی با خاله زیبا بازی کردی
بعدش برگشتیم خونه خودمون و به همراه بابا داوود رفتیم خونه بابا قدرت
و شام رو اونجا بودیم بعد از اونهم که برگشتیم خونه خودمون 
اون شب تا صبح گاهی تنت داغ میشد
و احساس کردم دمای بدنت بالا میره و انگار که هی تب میکنی و بعدش خوب میشی و دوباره داغ میشی![]()
اون روز هم تا عصر رو خونه بودیم و بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا حسن
البته اول قرار بود شبش برگردیم خونه ولی موندگار شدیم ![]()
از صبح تا شب خونه بابا حسن بودیم و عصرش یه سری رفتیم خونه زندایی طاهره برای دیدنش که از کربلا اومده بود
ولی شما اونقدر گریه کردی که مجبور شدیم برگردیم خونه
و دیگه هم خونه بودیم و جایی نرفتیم![]()
بازم خونه بابا حسن بودیم و موضوع خاصی که قابل گفتن باشه پیش نیومد
اول میخواستیم برگردیم خونه ولی شما یه کمی مریض بودی
انگار سرما خوردگی داشتی که مامان منیژه گفت بمونیم تا بهتر بشی ما هم که از خدا خواسته باز چترمون رو پهن کردیم
شب قبلش توی خواب خیلی سرفه میکردی و بعد هم که بیدار شدی بی حال بودی
که دیگه غروبش با مامان منیژه بردیمت دکتر
چون دکتر خودت نبود بردیمت پیش دکتر تویلت که رقیه خانوم مستاجر مامان بزرگ معرفی کرد
که خیلی خیلی هم دکتر خوبی بود و بعد هم برگشتیم خونه ![]()
وقتی داشتیم میومدیم برف گرفت
و چقدر هم زیبا بود
بازم یه روز دیگه اومد و ما همچنان خونه بابا حسن بودیم
شما حالت بهتر شده بود ولی وقتی به بابایی زنگ زدم متوجه شدم که حالش اصلا خوب نیست
و عصرش بود که رفتم خونه که با هم بریم دکتر
البته با عمو حسین هم تماس گرفتیم
و قرار شد ۳ تایی بریم دکتر شما هم که خونه بابا حسن بودی
شبش هم بعد از انجام کارها و دکتر بردن بابایی برگشتم پیش عشقم
یه روز کاملا معمولی که اومد و رفت
ظهرش خاله زری و معصومه یه سری اومدن دیدنی کردن و رفتن
و عصرش هم مامان ماکارانی و زیبا اومدن و طبق معمول شما با زیبا یه عالمه بازی کردی
وحسابی هم خسته شدی قربونت بشم من![]()
صبح ساعت ۹ بود که من با باباداوود رفتم آزمایشگاه
و آزمایش رو داد که جوابش قرار شد یکشنبه حاضر باشه و بعد هم عصر ساعت ۴ بود که رسیدم خونه بابا حسن خاله لیلا هم بود ![]()
وقتی میخواست بره خونشون بهت گفت میای بریم خونه ما؟
گفتی:نه!
بعدش دوباره گفت بیا دیگه بریم پیش محمد! بهروز!
که دیدم نظرت عوض شد و رفتی لباسات رو آوردی یعنی تنت کنم میخوای بری قربون استقلالت بشم که تصمیم میگیری
و دیگه با اینکه خیلی خسته بودم حاضر شدیم و به همراه دایی داریوش رفتیم خونه خاله لیلا
ولی بهمون خوش گذشت و شب هم باز برگشتیم خونه بابا حسن![]()
از صبح تا شب خونه بودیم و موضوع خاصی پیش نیومد
بازم یه روز دیگه که اومد و رفت و اون روز هم خونه بودیم
فقط عصرش بود که یه من یه سری بیرون کار داشتم که رفتم و برگشتم![]()
از لحظه ای که از خواب بیدار شدی خیلی غرغر میکردی
و میدونستم که چون چند روزه تو خونه ای حوصله ات سر رفته
از طرفی خودمم هم خونه کار داشتم و باید میرفتم چیزی میووردم
به همین خاطر قرار شد ببرمت بیرون ولی چون هوا سرد بود گفتم با ماشین میریم دور میزنیم که شما هم حوصله ات برگرده
خلاصه چون نسرین هم سمت پیروزی کار داشت رفتیم دنبالش و به اتفاق نسرین و نوشین رفتیم و برگشتیم ![]()
ساعت ۱۰ هم بابا داوود تماس گرفت که چون دلش برای شما تنگ شده ببرمت تا ببینتت
و خلاصه زودی حاضر شدیم و رفتیم که دیدم حالش هم زیاد خوب نیست
و خودش رو پتو پیچ کرده امیدوارم به زودی خوب بشه کلی اونجا با عمو حسین بازی کردی
و ساعت نزدیک ۱ ونیم بود که برگشتیم خونه بابا حسن و بازم اینجاییم
امروز هم ظهر بود که از خواب بیدار شدی و خونه بودیم و جایی نرفتیم موضوع خاصی هم پیش نیومده که بخوام برات بنویسم عشقم
| Design By : Pars Skin |













